![]() |
![]() |
|
| حق را بشناس اهل حق را خواهی شناخت ...باطل را بشناس اهل باطل را خواهی شناخت |
|
خبر نورعلي را صبح آوردند
روباه پير قبل از همه محكوم كرد و سياستمدارها بيانيه دادند مثل هميشه ...بگذريم ¤ سلام حاج نورعلي سلام كاك نورعلي حالت را نمي پرسم چون مي دانم خوب است خيلي خوب ملالي نيست جز دوري شما خاطرت جمع آن هم يكي دو روز ديگر برطرف مي شود اگر از حال ما بپرسي اي... بدك نيست مي گويند زنده ايم هرچند من شك دارم شايد حالمان بهتر هم شد چه خوب شد كه از اينجا رفتي يعني اينطوري رفتي همينطوري ماندن كه كار تو نيست حالا هر چقدر هم مي خواهي درجه داشته باش اينجا بايد قوانين بازي را بداني ريشت را آنكارد كني ريشه هم نداشتي، نداشتي دكترايت را از هر جا شده بگيري سفارش بدهي چند كتاب برايت بنويسند مصاحبه يادت نرود بعد هم كت و شلوار مارك دار و چپاندن خود در يكي از اين ليست ها وقتي مستقيم نباشد چپ و راستش هم خيلي مهم نيست بستگي به سمت و سرعت باد دارد بايد هواشناس خوبي باشي اما تو هيچوقت جهت باد را نفهميدي نفهميدي تيتر يك روزنامه ها شدن چه كيفي دارد با كودكان بشاگردي لابي كردي سبكي روان نويس، سنگيني بيل را از يادت نبرد اصلا تقصير خودت بود آشتي و وحدت مي خواستي؟ مگر مملكت حزب و سياستمدار و دفتر و دستك نداشت؟ تو چه كاره بودي با آن ريش سفيدت رفتي با ريش سفيدهاي بلوچ جلسه گذاشتي آدم بايد در اين سن و سال به فكر آينده خانواده اش باشد بچه هايش را بفرستد لندن براي تحصيلات تكميلي بايد حقت را، سهمت را از انقلاب مي گرفتي نمي بيني همه دنبال سهمشان هستند؟ حالا ديگر همه سهام دار شده اند خدا سايه نفت را از سرمان كم نكند همه سهمي دارند حالا چند صفر كمتر يا بيشتر چه فرقي مي كند؟ آدم بايد سياست داشته باشد عين ديانتش هم نبود، نبود معمولا چهار سال يك بار ليست مي دهند عده اي لابي مي كنند برخي حمايت بالاخره صندلي ها كم اند و تشنه ها زياد حاج نورعلي! حاج احمد يادت هست؟ چهار سال پيش بود صبحي دلگير و باراني خبرش را آوردند و تو جا مانده بودي از پرواز نمي دانستي نام تو در ليست بعدي است ¤ خبر نورعلي را صبح آوردند گفتند بيا تو هم سهمت را بگير سهام شهادت م.عابر دامغاني |
|
+ قلمي شد در
پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط جعفر |
|
| درباره وبلاگ |
ما با جنگ نرم، با مبارزهى نرم از سوى دشمن مواجهیم، که البته خود جوانها هم همین را هى گفتند؛ مکرر قبل از اینکه بنده بگویم، آنها هم هى گفتند و همه این را می دانستند. آنى که من اضافه کردم این بود که گفتم: در این جنگ نرم، شما جوانهاى دانشجو، افسران جوان این جبههاید. نگفتیم سربازان، چون سرباز فقط منتظر است که به او بگویند پیش، برود جلو؛ عقب بیا، بیاید عقب. یعنى سرباز هیچگونه از خودش تصمیمگیرى و اراده ندارد و باید هر چه فرمانده می گوید، عمل کند. نگفتیم هم فرماندهانِ طراح قرارگاهها و یگانهاى بزرگ، چون آنها طراحىهاى کلان را می کنند. افسر جوان تو صحنه است؛ هم به دستور عمل می کند، هم صحنه را درست مىبینید؛ با جسم خود و جان خود صحنه را مىآزماید. لذا اینها افسران جوانند؛ دانشجو نقشش این است. حقیقتاً افسران جوان، فکر هم دارند، عمل هم دارند، تو صحنه هم حضور دارند، اوضاع را هم مىبینند، در چهارچوب هم کار می کنند. خوب، با این تعریف، استاد دانشگاه چه رتبهاى دارد؟ اگر در زمینههاى مسائل اجتماعى، مسائل سیاسى، مسائل کشور، آن چیزهائى که به چشم باز، به بصیرت کافى احتیاج دارد، جوان دانشجوى ما، افسر جوان است، شما که استاد او هستید، رتبهى بالاترِ افسر جوانید؛ شما فرماندهاى هستید که باید مسائل کلان را ببینید؛ دشمن را درست شناسائى بکنید؛ هدفهاى دشمن را کشف بکنید؛ احیاناً به قرارگاههاى دشمن، آنچنانى که خود او نداند، سر بکشید و بر اساس او، طراحى کلان بکنید و در این طراحى کلان، حرکت کنید. در رتبههاى مختلف، فرماندهانِ بالا این نقشها را ایفا میکنند.
|
|
RSS
|